الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
119
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
كه لون آنها از لون خمسه متحيّره جدا نيست و احتياجى به ذكر آنها نمىباشد . چه مراد ايجاب جزئى است نه كلّى و شهادت قول علّامه را كه گفته : « قلنا ان كان من الثوابت الى اخره » ، بايد شهادت خصوص پنداشت و الّا اعتراض مذكور بر آن وارد مىشود كه شهادت ، آن وقت مقبول است كه معنى كلام مطابق فهم شما باشد ، ليكن آنچنان نيست كه شما دانستهايد ، بلكه اينچنين است : كوكبى كه ساير كواكب را نور بخشد ، اگر از جمله ثوابت باشد ، بايد ثوابتى كه بدان نزديك باشند ، مطلقا از هلاليت خارج نشده و پيوسته بر يك منوال باشند . چه بعد و قربى از بهر آن حاصل نمىشود و اگر آن كوكب نوربخش از جمله متحيّرات باشد ، مستلزم آن است تا از قرب و بعدى كه جهت آن حاصل شده ، مستضى ، گاه هلالى و گاه نصف دايره و گاه بدر شود . هرگاه معنى آنچنان بودى كه به فهم شما رسيده ، ترديد مذكور را ثمرى نشايد بود . پس اختصار بر شقّ دوم ، واجب و سالك طريق انصاف و خالع ربقه اعتساف را روشن و هويدا خواهد بود و قول علّامه كه در ذيل اين مبحث گفته : « و الفرق بان العلوية و الثوابت يستنير معظم الجزء المرئى منهاد ( الخ ) » ، ثوابت را با سيّاره در استناره معظّم جرم سهيم نموده ، بر عموم كلام وى گواه عادلى است و اينكه بگويى ذكر ثوابت در اين موضع از بهر تشبيه حال علويه به حال ثوابت است در آنچه با هم سهيم باشند نه از بهر اثبات عدم استنارهء آنها از خورشيد ، شكّى در سستى بنيان آن قول نيست . پس احتياجى به انهدام بنيان آن نمىباشد . مخلص كلام ، چون صحّت اين كلام به وضوح پيوست ، باز باكى نيست كه اغماض از ، ما سلف كرده ، توضيح كلام را به قسمى بكنيم كه كلام علّامه را به خمسهء متحيّره اختصاص دهيم . ليكن موقوف به تمهيد مقدّمهاى است « و هى هذه » بدان كه نفوذ شعاع از جسم بر دو قسم است : قسم اول نفوذى است از جسم گذشته ، به جسم ديگر سرايت كند . چون نفوذ شعاع خورشيد از بعضى افلاك و عناصر تا به عالم آب و خاك منحدر شود ، هم به سان نفوذ شعاع بصر از عناصر و افلاك تا به كواكب مرتقى گردد . قسم دوم : نفوذى است كه بگذرد و در جسم توقّف كند ؛ بسان نفوذ نور آتش در اخگر و نفوذ نور خورشيد در شفق و نفوذ شعاع بصر در قطعهء يخين مانند يخ و بلور و آب صافى كه عمقى داشته باشد . نفوذ اوّل ، تكيف جسم را بدان نورى است كه در او نفوذه كرده و انعكاس نور از آن جسم به جانب ما يقابل ، مستلزم نيست . اگر به سبيل فرض ، انعكاس نور يا تكيف جسم در بعضى مواضع حصول يابد ، در غايت ضعف و قلّت مىباشد ؛ اعتبارى بدان نيست و نفوذ دوم ، به خلاف نفوذ اوّل ،